ببین حتی روم نمی شه که اینجا حرف دلمو بزنم طوری برا گفتنش بی قرارمو و خجالت می کشم که انگار گناه بزرگی مرتکب شدم هر چند از یه دید این کارو هم کردم وای خدای بزرگ
نظرات 4 + ارسال نظر
[ بدون نام ] پنج‌شنبه 30 تیر‌ماه سال 1384 ساعت 09:46 ب.ظ http://nimnegah.mihanblog.com

دروغ گو جمعه 31 تیر‌ماه سال 1384 ساعت 02:00 ق.ظ http://www.az-dorogh-badam-miad.blogfa.com

سلام.منم مثل تو هستم.دوست دارم حرف دلم رو بزنم ولی ......
قرار بود واسم بگی که چه اتفاقی واست افتاده.واسم پی ام بذار.منتظرما.
در ضمن این رو هم بگم که تو هر وقت به وبلاگ من سر می زنی یادت میره نظرت رو درباره ی شعرام بنویسی.
نظر واقعیت رو بنویس.اگه انتقادی هم داری بگو.
موفق باشی.
منتظرما.

نیلوفر جمعه 31 تیر‌ماه سال 1384 ساعت 03:33 ق.ظ http://to0otfarangi.blogsky.com

الهی من فدای اون دل تو با اون حرفای قشنگ و همیشه غمگینش برم....خانومی...نمیدونم اون اتفاق بد چی بوده...اما هر نکبتی بوده...امیدوارم حل شده باشه ......چشم...منم تند تند بهت سر می دم و انرژی افکنی می کنم!......توام تا می تونی از لبخند خشگلت و از دلت بنویس برام...بدی ها رو فاکتور بگیر و بگو خیالی نیست ستارکم!

زهرا شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1384 ساعت 08:23 ب.ظ http://setarehshab.blogsky.com

سلام طیبه جون

مرسی عزیزم لطف داری وبلاگ خودت که زیباتر. بازم منتظر نظراتت هستم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد